جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و
زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست
است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد
برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر
توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی
که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم
برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت وزمانی که ازدست
رفته و به دست نخواهد آمد... جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که
از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان
از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم
و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم
دردلش ثبت شویم.
دوستدارتو : بابالنگ دراز
( از کتاب بابا لنگ
دراز اثر جین وبستر)
سلام فاطمه خانوم اتفاقی وبلاگتونو دیدم نوشته جودی رو خوندم
و نوشته ۹ رو درس
کار اخرش که چی اخرش میبینی رسیدی به ته خط ولی از مسیر لذت نبردی
من دارم از مسیر لذت میبرم سختی میکشم که تمام مردم با سرعت از کنارم رد میشند اما من دارم تجربه میبینم منظره قطره های بارون رو رو صورتم این لذت ها رو هیچکی مثل من نداره اما واسه هر لذتی تاووانی هست مثل تاوان ۴ سال ژشت کنکور موندن
افتادن از چشم دوستان مهم نیست میخوام وقتی به ته خط رسیدم حسرت اینکه چرا تو راه نموندم و به اطرافم نگاه نکردم و بخورم
امیدوارم کاری ژیدا کنید که با درستون بخوره همه از اینده میترسند
ولی باید از گذشته درس بگیری درس ژس سعی نکن زود تموم بشه
از الانت لذت ببر
((راستی دوست داشتید به من سر بزنید من داستان مینویسم ))
خیلی زیبا بود


سلام
زیبا بود
وبلاگت خیلی قشنگه بهت تبریک میگم به منم سری بزن
مرسی ... حتما